سه مادر شهید اصفهانی در کنار مزار فرزندانشان هرچند دل‌تنگ بودند ولی پشیمان نبودند، عشق و دوست داشتن برایشان مفهومی والاتر داشت و در ایمان و صبر به بانو ام‌البنین اقتدا کرده بودند.

به گزارش حرف شما، شهدا همواره با مادرانشان یاد شده‌اند، مادرانی که حس مادری نه تنها دلشان را برای دفاع از اسلام لرزاند بلکه پای رفتن فرزندانشان را استوار کرد تا خودشان بند پوتین‌های پسران رشیدشان را محکم کرده و با بوسیدن قرآن راه سرخ شهادتشان را بدرقه کنند.

روز بزرگداشت شهدا و وفات حضرت ام‌البنین(ع) بهانه‌ای شد تا پای دلگویه‌های مادران سه شهید بنشینیم، بعد از سلام به شهدا وارد شدم، گلستان شلوغ بود، آدم‌های زیادی در رفت و آمد بودند، کنار برخی قبرها خیلی شلوغ بود و برخی انگار سال‌هاست که کسی به دیدارشان نیامده بود.

در ورودی گلستان بر سر مزاری خانم میان‌سالی تنها نشسته بود کتاب دعایش را باز کرده بود و آرام زمزمه می‌کرد، جلوتر رفتم مادر اهل دلی بود، سرش را بلند کرد و به گرمی استقبال کرد؛ شهید استوار ناو دوم فضل‌الله فکرت‌اندیش؛ وقتی از فضل‌الله پرسیدم اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: «جنگ لعنتی خیلی زود بچه‌ام را از من گرفت، 23 سالش بود که شهید شد، دو سال خارج درس خوانده بود و دو سال ایران روی ناو در بندرعباس دوره دیده بود، با پیروزی انقلاب خیلی خوشحال بود و می‌گفت الآن دیگر امام آمده حقوقم حلال است، خیلی پسر با خدایی بود، عبادت و طاعتش ترک نمی‌شد با شروع جنگ گفت که امام فرمان دادند باید بروم؛ پاییز رفت و بهار خبر شهادتش را برایم آوردند» و دوباره قطره‌های اشک از چشمانش سرازیر شدند.

مادر فضل‌الله با همان اشک چشم و سادگی بیانی که داشت ادامه داد: «قبل از شنیدن خبر شهادتش خواب دیدم، در خواب هوا روشن بود و سیدی وارد اتاق شد و کنارم نشست و به من گفت نگران نباش پسر شما از ماست و الآن هم کنار ماست؛ در صورتم نگاه کرد و ادامه داد خدا به شما اجر می‌دهد صبرتان هم می‌دهد.

بلند شد که برود یک دفعه بیدار شدم، شب بود تمام بدنم را عرق سردی گرفته بود، انگار که توی حوض افتاده بودم، سریع کنار پنجره رفتم ولی کسی را ندیدم؛ اول هفته این خواب را دیدم و آخر هفته جنازه پسرم را تحویل گرفتم».

با همان چشمان اشک آلود و بغضی ادامه داد: «الآن 30 سال هست که ندیدمش، خدا عاقبت همه جوان‌ها را به خیر کند و خدا خوشبختشان کند» دلش گرفته و تمام ناراحتی‌اش از جنگ بود اما از شهادت پسرش و رفتن به جبهه ناراحت نبود و می‌گفت: «به حقش رسید، همه می‌رویم چه بهتر که پسرم این گونه رفت».

حین خداحافظی مدام برای جوان‌ها دعا می‌کرد، بعد از جدا شدن از مادر فضل‌الله کمی قدم زدم، جلوی  قبور شهدای گمنام عکس پسر نوجوانی با چهره‌ای معصوم توجهم را جلب کرد، حمیدرضا جعفری در سن 16 سالگی در طلاییه به درجه رفیع شهادت نائل شد، خانمی کنار قبر آرام مفاتیح را باز کرده و سوره یس می‌خواند پس از خواندن فاتحه و پذیرایی مختصر و ساده‌ای در چرایی مخالفت نکردنش به دلیل سن و سال کم پسرش برای رفتن به جبهه پاسخ داد: «برای اسلام هیچ موقع مخالفت نکردم و خدا هم به من صبر داد، شناسنامه‌اش را دست‌کاری کرد و به جبهه رفت، جنازه پسرم بعد از 12 سال پیدا شد و موقع تحویل جنازه فقط خدا را شکر کردم، دل‌تنگم ولی اسلام در خطر بود».

مادر در جواب اینکه اگر دوباره به آن دوران برگردیم به فرزندش باز هم اجازه رفتن می‌دهد، محکم پاسخ داد: «بله پشیمان نیستم، فرمان امام بود و ما به حرف رهبرمان بودیم، اگر باز هم جنگ شود به حرف رهبرمان هستیم».

در قطعه شهدای کربلای 5 کنار مزار شهید خرازی طبق معمول شلوغ بود و اما کمی عقب‌تر قاب عکس جوان خوش سیمایی خودنمایی می‌کرد، مادری با صفا مشغول ذکر بود، روبه روی مادر نشستم با لبخندی جواب سلامم را داد.

مسعود آخوندی 23 ساله دانشجوی سال آخر مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان، مادرش گفت: «مخالف بودم ولی راهش را انتخاب کرده بود، نمی‌توانستم مانعش شوم، تمام زندگی‌اش برایم خاطره بود چون تک پسرم بود از بچگی نیمه‌های شعبان برای امام زمان(عج) در محله جشن می‌گرفت و شیرینی و شربت می‌داد».

در جواب دل‌تنگی‌اش گفت: «ان شاالله که مادر می‌شوید متوجه می‌شوید تا کسی مادر نباشد نمی‌تواند درک کند».

دو دختر خانم نوجوان هم سر مزار بودند که نسبتی با شهید نداشتند ولی او را خوب می‌شناختند، خاطراتش را خوانده بودند و راهیان نور قصه آشنایی بیش‌تر آن دو نفر بود، یکی از آن دو کتاب تک پسر را از کیفش بیرون آورد، کتاب دیگری به اسم مسعود را هم خوانده بود کتاب را گرفتم انتهای کتاب را خواندم: «در گلزار شهدای اصفهان در قطعه شهدای کربلای 5 مزار شهیدی است که مادرش هر روز آن را با اشک دیده شست‌ و شو می‌دهد، هوا سرد باشد بارانی باشد یا آفتابی برایش فرقی نمی‌کند، حتی حالا که دیگر سنی دارد و افتاده شده است؛ از بعد از شهادت پسرش طاقت ندارد پایش را از اصفهان بیرون بگذارد و روزها با لباس مشکی‌اش به دیدن تک پسرش می‌رود».

تازه متوجه شدم چرا هرکس رد می‌شود سلام می‌کند، نگاهی به مادر انداختم با اینکه سکته مغزی کرده ولی هم چنان کنار قبر پسرش آرام می‌شود، دختر نوجوان ادامه داد: «من هم به خاطر مادر شهید همیشه با لباسی مشکی به گلستان شهدا می‌آیم».

پلاکی را درآورد، در راهیان نور نام خود را روی پلاک کنار نام شهید حک کرده بود؛ چه قدر احساس این دو دختر نوجوان نسل سومی و ارادتشان نسبت به مادر شهید در این زمانه پر از احساسات رنگارنگ برایم زیبا بود، به احساس هر دوی‌شان غبطه می‌خوردم خیلی با شهید مأنوس بودند.

کم کم غروب می‌شد و رنگ آسمان خبر از رفتنی دوباره می‌داد، هوا سردتر و جمعیت لحظه لحظه کم‌تر می‌شد، خاصیت گلستان شهداست زمانی که حتی مردم هم نیستند نیز نبودنی از جنس تنهایی حس نمی‌شود، صدای اذان فضا را پر کرد و من درد و دل‌های سه مادر را برای خودم مرور می‌کردم، اینکه آیا اگر فرزندی داشتم جوان، کم سن و سال و یا تک پسر به او اجازه رفتن به میدان جنگ را می‌دادم و مدام سعی می‌کردم خودم را در شرایط آن زمان قرار دهم ولی باز هم نمی‌توانستم خودم را قانع کنم، دل بریدن مادر از فرزند کار ساده‌ای نیست.

همه مادرانی که آنجا بودند دل‌تنگ فرزندانشان بودند، مادر شهید آخوندی درست می‌گفت مادرانه‌های یک مادر را تا مادر نباشی نمی‌توانی درک کنی، اینکه پس از 30 سال هنوز با بغض اشک کنار مزار فرزندت بیایی ولی پشیمان نباشی، اینکه دلت گرفته باشد ولی خدا را شکر کنی تنها یک توجیه می‌توانست داشته باشد و آن اینکه این مادران عشق خود را فدای ایمانشان کرده بودند و عشق و دوست داشتن برایشان مفهومی والاتر از رنگ دنیا داشت و به راستی داشتن هدف چه زیباست و زیباتر آن است که هدف خدایی باشد.

در ره منزل لیلی که خطرهاست به جان
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

انتهای پیام/ فارس