هیلاری کلینتون به کارزار انتخابات بازگشته. هرچند در شوی تلویزیونی اینگونه القا شد که حال او مساعد است؛ اما نظرسنجی‌ها چیز دیگری می‌گویند.

به گزارش حرف شما، علیرضا میریوسفی در گفتگو با خبرآنلاین، چشم انداز انتخابات آمریکا و سیاست خارجی این کشور را مورد بررسی قرار داد.

ابوالفضل خدایی: هیلاری کلینتون به کارزار انتخابات بازگشته. هرچند در شوی تلویزیونی اینگونه القا شد که حال او مساعد است؛ اما نظرسنجی‌ها چیز دیگری می‌گویند. نتایج نظرسنجی جدیدی که پایگاه اینترنتی YouGov منتشر کرده، کمتر از 40 درصد آمریکایی‌ها معتقدند هیلاری کلینتون برای برعهده‌گرفتن سمت ریاست‌جمهوری آمریکا از سلامت جسمی کافی برخوردار است.

تا به این لحظه ترامپ در نظرسنجی‌ها با اختلاف کمی جلوست؛ اما هنوز نمی‌شود گفت شانس کدام نامزد برای پیروزی بیشتر است. خبرگزاری خبرآنلاین در گفتگو با علیرضا میریوسفی سخنگو، رایزن سابق نمایندگی ایران در سازمان ملل و رئیس مرکز مطالعات خاورمیانه در دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت خارجه، بیماری چشم انداز انتخابات آمریکا و سیاست خارجی دمکراتها و جمهوریخواهان را مورد بررسی قرار داده که در ادامه می خوانید:

اخیرا با افشای خبر بیماری کلینتون که گفته شده مبتلا به ذات الریه است، گمانه زنی هایی درباره افزایش احتمال پیروزی ترامپ مطرح می شود. فکر می کنید که این احتمال چقدر نزدیک به واقعیت است؟
معمولا اخبار مربوط به پرونده سلامتی سیاستمداران محرمانه نگاه داشته می شود و این موضوع در مورد دو نامزد نهایی انتخابات آمریکا حساس تَر و شدید است. به همین خاطر در این مقطع نمی شود اطلاعات دقیقی در مورد میزان جدیت بیماری نامزدها إظهار نظر کرد. با این حال در مورد شخص خانم کلینتون، ایشان در زمان تصدی وزارت امورخارجه آمریکا هم با مشکلات جدی سلامتی مواجه شده بود و حتی برخی گمانه زنی ها این موضوع را در عدم ادامه کار وی در دور دوم ریاست جمهوری اوباما موثر دانسته بودند.

با توجه به سن و سال بالای نامزدهای این دوره از مدتها قبل بحث هایی درباره نتایج کناره گیری یا مرگ هر یک از نامزدهای نهایی انجام شده است. چندی پیش مقاله ای در سایت اخبار آمریکا درج شده بود و این موضوع را از منظر قانون اساسی آمریکا بررسی کرده و نتیجه گرفته بود که نیاز و مجالی به برگزاری انتخابات مقدماتی مجدد نیست و نمایندگان الکتورال می توانند با شرایطی فردی را جایگزین نامزد حزبی کنند. البته برکناری نامزد امکانپذیر نیست و این سناریو صرفا در صورت کناره گیری یا مرگ نامزد حزبی قابل تحقق است. در چنین سناریویی شانس افرادی نظیر برنی سندرز، جو بایدن یا حتی تیم کین بیشتر است. با این وجود، فعلا به نظر نمی رسد که خانم کلینتون در آستانه کناره گیری باشد.

با این حال همین تصاویری که از ناتوانی و بیماری وی منتشر شده است احتمالا تأثیری منفی در کمپین ایشان خواهد گذاشت و به ویژه در صورت تکرار یا ادامه اخبار بیماری به نفع ترامپ خواهد خواهد شد. تا همین جا هم ترامپ بهانه خوبی برای حملات موثر به کلینتون در مناظره های پیش رو به دست آورده است. در تمام دنیا وضعیت سلامتی و ظاهری نامزدها مهم است و در انتخابات آمریکا هم این موضوع با توجه به روانشناسی مردم این کشور اهمیت بیشتری دارد، هرچند تنها عامل تعیین کننده نیست.
این نظریه وجود دارد که روی کار آمدن ترامپ به نفع جمهوری اسلامی ایران است. اصلی ترین دلیلش به دورۀ بوش پسر باز میگردد. تیم بوش پسر، به رغم تصمیمات ناگهانی، تند و گاهاً ترامپ گونه حواشی امنی برای ایران ایجاد کرده بود. در واقع آمریکا و مصادیق بارز نقض حقوق بشر، چهره آمریکا را منفور کرده بود. لذا این فرضیه وجود دارد که در صورت روی کار آمدن ترامپ، همان حاشیه امن و یا شاید بیشتر برای ما ایجاد کند.

این موضوع قابل تعمیم به این صورت نیست. اتفاقا در مورد دولت بوش که فرمودید بوش با شعارهای مخالف مداخله جویی های یکجانبه گرایانه دولت کلینتون و به ویژه دکترین مداخله بشردوستانه وی در نقاطی نظیر بالکان روی کار آمد. با این خال این شعارهای انزواگرایانه،

بعد از یازده سپتامبر به مداخله جویانه ترین سیاست های تاریخ آمریکا در خاورمیانه منجر شد و یک تهدید عمده و بی سابقه را متوجه ایران کرد. این که یک دهه بعد و با توجه به سیاست های هوشمندانه ایران در منطقه، این سیاست ها در نهایت چه نتیجه ای داشته است، موضوع جداگانه است. به هر حال نمی توان از روی شعارهای انتخاباتی، سیاست خارجی آینده آمریکا را پیش بینی کرد و باید منتظر مرحله پرنشیب و فراز بازبینی سیاست ها بعد از ایام انتخابات بود؛ چرا که انتخابات در این کشور، از دیرباز سیرکی بزرگ برای جمع کردن رأی بوده است و کسی به دنبال سیاست سازی در این مرحله نیست. این وضعیت در سالهای اخیر تشدید هم شده است. در واقع انتخابات امسال آمریکا شبیه هیچ انتخاباتی در آمریکا حداقل بعد از جنگ جهانی دوم نیست و علت آن هم حضور یک پدیده بی سابقه به اسم ترامپ است که خارج از جریان اصلی و ساختار جاکم در آمریکا تلقی می شود.

ظهور ترامپ ناشی از چه عوامی است؟

در توضیح علت ظهور ترامپ، علاوه بر کمپین هوشمند و ثروت شخصی ترامپ، تغییر ساختاری نگاه نخبگان و مردم آمریکا به فلسفه و کارکرد حکومت در آمریکا از کثرت گرایی به نخبه گرایی موثر بوده است. در توضیح این تغییر دیدگاه، در دهۀ 1960 اکثر مردم و نخبگان دانشگاهی بر این باور بودند که دولت نمایندۀ منافع گروههای مختلف و اقلیت های اجتماعی است، اما امروز براساس آخرین گزارشات منتشر شده در سال ٢� ١٤، بیش از هشتاد درصد مردم عکس این نظر را اردن و دولت را دست نشانده و نمایندۀ یک گروه اقلیت است.

نامزدهای انتخاباتی در این دوره و به ویژه ترامپ سعی دارند از همین تغییر دیدگاه مردم بهره برداری کنند و وی سعی می کند با دامن زدن به این جو احساسی اولین رییس جمهور خارج از جریان اصلی آمریکا شود. به همین خاطر بی اعتمادی و تغییرات در شعارهای انتخاباتی ترامپ بیش از کلینتون و هر نامزد ریاست جمهوری بیشتری در تاریخ آمریکاست و فقدان سابقه جدی سیاسی وی این ابهام را در سیاست های آتی وی افزایش می دهد.

البته همانطور که اشاره شد رئیس جمهور در آمریکا فاعل مایشاء نیست و محدودیت های فراوانی برای اجرای خواسته ها و وعده هایش دارد که خودشان به آن “واقعیت قدرت” می گویند. به عنوان مثال هر رئیس جمهوری که در آمریکا روی کار آمده، اعم از جرج بوش و باراک اوباما قول داده است که قانون مهاجرت را برای سامان دادن به وضعیت ١٢ میلیون مهاجر غیرقانونی در آمریکا تصویب کند. جمهوریخواهان به دلایل امنیتی می گویند که این تعداد مهاجر غیرقانونی یک بمب ساعتی و ریشه ناامنی های اجتماعی و شغلی هستند و دمکرات ها نیز مباحث حقوق بشری را در این رابطه مطرح می کنند؛ ولی هیچ رییس جمهوری اعم از دمکرات و جمهوریخواه نتوانسته این قانون را در کنگره تصویب کند. دلیل آن این است که صاحبان صنایع یا همان نخبگانی که جامعه آمریکا را اداره می کنند، مهاجران غیرقانونی را به چشم کارگران ارزان قیمتی می بینند که ضامن گشتن چرخ کارخانه هاشان هستند. مقاومت ها در برابر تغییرات در سیاست خارجی هم اگر بیشتر از این نمونه نباشد،کمتر هم نیست. به همین دلیل دایره عمل ترامپ یا کلینتون محدود خواهد بود.

اما این دایره خیلی محدود نیست، در زمان جورج بوش، اشخاصی مثل سوزان رایس وزنه ای در سیاست محسوب می‌شدند، جورج بوش هم این تیم را داشت و نخبگانی در تیمش حضور داشتند.

تغییر مسیر سیاست آمریکا در خاورمیانه در دسامبر 2006 و در دولت جورج بوش صورت گرفت و اوباما آن را سرعت بخشید. بعد از ارائه گزارش دوحزبی همیلتون- بیکر به کنگره درباره جنگ عراق، نخبگان آمریکایی به این نتیجه رسیدند که سیاست آمریکا در منطقه باید تغییر کند و تغییر مسیر اجتناب ناپذیر است.
تمام مواردی که اشاره کردید اعم از اینکه رئیس جمهور تا حد زیادی اختیار ندارد و قدرت کنگره بیشتر است و تینک تنک ها و کمپانی هاتأثیرگذارند، مورد قبول است ولی به جایی می رسیم که همین رئیس جمهور جنگی را برنامه ریزی میکند. در زمان جورج بوش هم همه این شرایط حکمفرما بود. اگر ما قبول داشته باشیم که آمریکا بزرگترین بدهکار در جهان است باز هم آن ماشین ساخت دلار گرو آمریکا است و میتواند دلار را تولید کند و دلار در کل دنیا تأثیرگذار است و می تواند چرخه اقتصاد را بچرخاند. نظرتان چیست؟

صحبت های من به هیچ عنوان به معنی مسلوب الاختیار بودن یا بی تاثیر بودن رییس جمهور آمریکا در تعیین جهت سیاست خارجی آمریکا نیست، بلکه در محدودیت ها و واقعیت هایی است که وی و مهمتر از آن کل ساختار تصمیم سازی آمریکا با آن روبروست. معمولا در مقایسه سیاست خارجی قدرت های بزرگ در مقایسه با قدرت های متوسط و کوچک به مثال نفت کش و قایق متوسل می شوند. تغییر مسیر نفت کش ها و کشتی های اقیانوس پیما بسیار کند و با دشواری انام می شود، ولی آثار و تبعات این تغییرات به ظاهر کوچک، بسیار تاثیر گذار و تعیین کننده است. کاهش توان مالی آمریکا هم مهم است، ولی نمی توان آن را تنها عامل برای تغییر سیاست آمریکا دانست.

افزایش تعداد و جمعیت کشورهای وابسته به آمریکا و هزینه های آنها هم مهم است. در این باره کتاب معروفی در دانشگاههای آمریکا تدریس می شود تحت عنوان “چشم انداز سیاست خارجی آمریکا” the us foreign policy in perspectives نوشته پروفسور استفن مجسکی. ایده این کتاب این است که افول قدرت آمریکا نه صرفاً نتیجه افزایش بدهی ها یا کاهش تولید ناخالص ملی یا توان اقتصادی، که حاصل افزایش سریع سیطره نفوذ آمریکا و تعداد کشورها و جمعیتی است که تحت تسلط آمریکا Client قرار گرفته اند یا رعیت این کدخدای جهانی شده اند.

بنا به ادعای این کتاب، آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم، سیاست مشخصی در برابر هم کشورهای دوست و هم کشورهای دشمن داشته است که این کشورها یا باید” رعیت” (Client) آمریکا باشند و یا باید به یک رعیت آمریکا تبدیل شوند و در این رابطه دوست و دشمن فرقی نمی کند. بِنَا به مستندات کتاب، از سال 1945 تا 2008 تعداد کشورهایی را که رعیت آمریکا شده اند را از نظر تعداد و جمعیت مقایسه کرده است. فلوچارت های زیادی هم در کتاب موجود است مبنی بر اینکه چگونه می توان این عملیات را انجام داد. مثلا این که آیا این کشور غیر رعیت، متحد آمریکاست یا دشمن این کشور، و این که آیا دموکراتیک است یا دارای ارتشی قوی است؟، آیا می توان کودتا کرد یا باید عملیات پنهان انجام داد و نظایر آن. در این راستا استفاده از عملیات مخفی، کودتا، تروریسم، تحریم، حمله مستقیم نظامی و نظائر آن همگی جزو ابزارهای معمول آمریکا بوده اند. این گونه عملیات و بیشتر از آن راضی نگه داشتن رعیت ها همگی برای آمریکا هزینه بر بوده و هزینه هایش به متافعش نمی ارزد.
اگر رئیس جمهوری مثل ترامپ سرکار بیاید اگر ده درصد از سیاست و رفتار وی تأثیرگذار باشد همین کفایت می کند که دنیا متلاطم شود، آیا ترامپ می تواند این تلاطم را به وجود بیاورد؟

قطعاً هرگونه تغییری در سیاست آتی آمریکا اثرات منطقه ای و جهانی زیادی خواهد داشت و به همین خاطر لابی ها و طرف های ثالث با تمام قوا مشغول تمهید مقدمات برای سوق دادن رییس جمهور آینده به طرف مطامح خود و ریل گذاری برای مرحله بازبینی سیاست ها هستند. با این حال به شعارها انتخاباتی و صحبت ها یا سیاست های اعلام شده در مناظره ها نمی توان اعتماد زیادی کرد و حتی نمی توان مطمئن بود همان ده درصد هم لزوما اجرایی شود.

به عنوان نمونه ایده ای که در انتخابات 2008 آمریکا برخی اطرافیان اوباما مطرح می کردند این بود که با ایران برای مهار روسیه همکاری کنیم، ولی در عمل و بعد از انتخابات درست برعکس این قضیه پیش آمد. یعنی همکاری آمریکا با روسیه زمان مدودوف برای فشار و مهار کردن ایران بیشتر شد. نمونه ها فراوان است، مثل شعارهایی که اوباما درباره بستن گوانتانامو داد و یا وعده هایی که جرج بوش پدر قبل از انتخابات به ایران داد و هیچ گاه به وعده اش عمل نکرد. همین الان هم به قول مقاله اسکات شین در نیویورک تایمز، مخالفت با در عربستان از معدود نقاط اشتراک در مواضع کلینتون و ترامپ است، ولی در مورد این که این مواضع انعکاس واقعی در سیاست آتی آمریکا داشته باشد، تردید جدی وجود دارد.
بحثی که مایکل مور و حتی دیگر جمهوری خواهان مطرح کرده اند این است که ترامپ یک فرد نفوذی بوده و صرفاً برای تخریب چهره جمهوریخواهان و تقویت حزب دموکرات و رأی آوردن هیلاری کلینتون آمده است و خود ترامپ هم آگاه به این نقش است. ایمیل هایی که ویکی لیکس از کلینتون هک کرد و مشخص شد که دموکرات ها با برنی سندرز هم همین کار را انجام دادند این قضیه را تأئید کرد، نظرتان در این باره چیست؟

نظریه های توطئه همیشه جذاب هستند، ولی شخصاًعلاقه زیادی به این نظریه ها ندارم، چرا که نه می توان آن را رد و نه ثابت کرد. اکثریت ناظران باور دارند ترامپ یک کاندیدای خارج از ساختار جاکم است. در اوایل ساختار حاکم نامزدها وی را جدی نگرفتند و شاید به همین علت اجازه حضور وی را در انتخابات مقدماتی حزب جمهوریخواه دادند.

در موارد قبلی ساختار حاکم همیشه موفق شده بود که نامزد خارج از تشکیلات را با تکنیک ها و روشهایی که داشته، حذف کند. اینکه چرا این روش ها در برابر ترامپ جواب نداد، می تواند به این دلیل باشد که ثروت شخصی و همینطور کمپین بسیار هوشمند وی را دست کم گرفته بودند. برخی اعتقاد دارند از انتخابات 2008 به بعد و به ویژه بعد از هشدارهایی که هانتینگتون در سال 2004 درباره بحران هویتی آمریکا به عنوان اساسی ترین چالش آینده این کشور داد، به نظر می رسد نخبگان مالی و سیاسی آمریکا به این نتیجه رسیده بودند که برای جلوگیری از وخامت این بحران هویتی، از کاندیداهای خارج جریان مسلط یعنی سفید، انگلوساکسون و پروتستان یا WASP ( White Anglo-Saxon Protestant ) حمایت کنند.

بعنی نامزدهای سیاه پوست، لاتین تبار، یهودی، زن و نظایر آن شانس بیشتری داشته باشند تا بتوانند جریانهای اجتماعی را کنترل کنند. با این وجود به نظر می رسد ترامپ تا کنون توانسته است خلاف این جریان و بعنوان سمبل مقاومت WASP با این تصمیم مقابله کند.

جریان مسلط حذف نامزدهای نامطلوب را از دو روش انجام می دهد: یکی روشهای مالی و عدم ارائه پوشش رسانه ای به این نمونه از نامزدها بوده است. بعنوان مثال ران پال که نامزد پرشانسی بود، ولی در انتخابات 2008 و 2012 به وی پوشش رسانه ای ندادند و نقص های فنی سی ان ان هنگام پخش برنامه ها و مصاحبه های تاثیرگذار وی به یک طنز انتخاباتی تبدیل شده بود. ولی ترامپ با اتکا به ثروت خود از این سد عبور کرد.

دوم روش های سیاسی که در مورد ترامپ هم زمزمه های آن وجود داشت. ولی به دو دلیل موفق نشدند. یکی ساختار انتخابات مقدماتی جمهوریخواهان در مقایسه با دموکراتها و این که رای سوپر دلیگیت ها بر خلاف دموکرات ها خیلی تعیین کننده نبود. شاید اگر ترامپ کاندیدای دموکرات ها بود، وی را هم مثل سندرز با استفاده از رای سوپر دلیگیت ها حذف می کردند و احتمالا در تصمیم وی مبنی بر نامردی از حزب جمهوریخواه با وجود سوابقشان در حزب دموکرات موثر بوده است.

دوم هم کمپین هوشمندانه و استثنایی و غیرعادی ترامپ برای جذب آرای طبقه خاکستری و سفیدپوست. در مقابل کمپین انتخاباتی و رسانه ای کلینتون خیلی قابل پیش بینی تر و استانداردتر از کمپین ترامپ بوده است و اتفاقا افول مقطعی ترامپ در نظر سنجی ها می تواند به علت عمل به برخی توصیه ها برای عادی تر کردن کمپینش بود. خیلی بعید است که ساختار حاکم ترامپ را وادار به ورود به انتخابات برای رأی آوردن کلینتون کرده باشد. کلا فراز و فرود نامزدها در انتخابات بسیار زیاد است و نباید به هیچ عنوان هیچ یک از نامزدها را از هم اکنون پیروز یا بازنده دانست. برای تشکیلات تفاوت زیادی بین تد کروز و کلینتون نبود که بخواهند این ریسک بزرگ بکنند.

چرا جمهوریخواهان به ترامپ راضی شدند؟

در این مسأله هم که گفته می شود جمهوری خواهان قصد داشتند با وارد کردن ترامپ در انتخابات، در صدد تزریق هیجان به انتخابات باشند، تردید جدی وجود دارد. چون ترامپ گزینه آنها نبود و یکی از دلایلی که باعث شد ترامپ به این مرحله برسد این بود که روی او اصلاً حساب نمی کردند. ولی بعد از شروع انتخابات مقدماتی، نتایج آرائ اولیه همه را شوکه کرد و رسانه های معتبر آمریکایی نظیر آتلانتیک، وال استریت ژورنال و …. به این سوال جدی پرداختند که چطور می شود یک انسان لائیک و غیر مذهبی، رأی اکثریت اونجلیکن های(Evangelics) به شدت مذهبی را جذب می کند و افرادی مثل بن کارسون کشیش یا تد کروز مذهبی را با فاصله زیاد پشت سر می گذارد. در واقع زنگ های هشدار پدیده جدیدی به نام ترامپ بعد از شروع انتخابات مقدماتی آغاز شد و به تدریج تشدید شد و کم کم هوشمندی غیر عادی کمپین ترامپ پدیدار شد.

به عنوان مثال بعدی از این کمپین هوشمند، ترامپ دعوای دیگری با ولید بن طلال سرمایه دار سعودی داشت که به خوبی از آن برای جمع آوری رأی سفیدپوستان آمریکایی استفاده کرد. در جامعه آمریکا به ویژه در مناطق مرکزی و جنوبی آمریکا موسوم به نوار إنجیل حس خوبی نسبت به اعراب وجود ندارد. به نوعی ترامپ حرف دل خیلی از آمریکایی های این مناطق را می زد و به نظر می رسد تمام این دعوا و صحبت های ترامپ حساب شده بود و به او کمک کرد کمپین موفقی تشکیل دهد. اتفاقی هم که در چند روز گذشته در عذرخواهی به خاطر حرف های گذشته و تلاش برای جذب رأی سیاهان آمریکایی اتفاق افتاد نشان داد ترامپ قدرت و شجاعت برای تغییرات در کمپینش به منظور نیل به پیروزی را دارد.

به نظر شما گردش به شرق باعث این همه تغییر در خاورمیانه مانند جنگ،مرزبندی های جدید و غیره نشد؟

فعلا که ظاهرا اجرای چرخش به شرق متوقف شده و نحوه اجرای آن موکول به تصمیم رییس جمهور آینده آمریکا شده است. بِنَا به ادعای نیویورک تایمز دلیل این امر تمرکز فعلی آمریکا بر ائتلاف آمریکایی ضد داعش در سال ٢� ١٤ است. عربستان و رژیم اسراییل نگرانترین رژیم ها از اجرای این سیاست بوده و هستند و جالب این که ائتلاف ضد داعش بعد از سر بریدن اتباع آمریکایی و در آستانه انتخابات کنگره اتفاق افتاد. به طور کلی بسیاری از سیاست های عربستان در منطقه و از جمله سوریه و عراق به شکل قابل ملاحظه ای با هدف تأثیرگذاری بر سیاست داخلی آمریکا و به ویژه توقف یا تغییر نحوه اجرای سیاست گردش به شرق انجام می شود.

آمریکایی ها بارها تکرار کرده اند که عربستان و کشورهای متحدشان در منطقه باید در هزینه ها مشارکت کنند و این سوال را مطرح می کنند که آیا خاورمیانه و به ویژه کشورهای منطقه برای آنها سرمایه هستند یا سربار. ? Asset or Liability

در همین راستا بارها اعلام کرده اند که این کشورها باید در جنگ های زمینی در منطقه و تلفات انسانی احتمالی مشارکت کنند.

این که عربستان بطور تبلیغاتی اعلام می کند که صدهزار سرباز به سوریه می فرستیم، هدفش بیشتر تحت تاثیر قرار دادن معادلات داخل آمریکاست تا لزوما تغییر دادن معادلات منطقه ای. در داخل آمریکا، سیاست آتی در قبال خاورمیانه هنوز شکل نگرفته است. در حال حاضر ایده ها و پیشنهاداتی مطرح می شود که عمدتاً تلاش برای ریل گذاری سیاست آتی این کشور است.

رئیس جمهور آینده بعد از ورود به کاخ سفید، روی این پیشنهادات مشورت کرده و در نهایت یک یا چند مورد را انتخاب و بعد از پشتیبانی رسانه ای به سیاست رسمی آمریکا تبدیل خواهد کرد. در مورد گردش به شرق هرچند به نظر می رسد این سیاست ادامه می یابد، اما شکل اجرای آن شاید برای ما شاید از اصل و مفهوم طرح مهمتر باشد. اینکه اگر آمریکا حضور نظامی خود را در منطقه کمتر کند، چه چیزی جای آن را خواهد گرفت، موضوعی مهم و نامشخص است. تلاش برای تعامل بیشتر با ایران یکی از این سیاست ها می تواند باشد و پیگیری سیاست های مخربی نظیر سیاست دور از کرانه (offshore balancing) که مبتنی بر منازعه دائمی ایران و عربستان است و تداوم جنگ ایران و عراق است، سیاستی متفاوت خواهد بود.

تبعاتی که گردش به شرق برای آمریکا داشت نتیجه اش هرج و مرج در منطقه بود، آیا به نظر شما این دلیل سبب نمی شود که فرد بعدی که رئیس جمهور آمریکا می شود در این مورد تجدید نظر کند؟ فرمودید که با روی کار آمدن رئیس جمهور جدید ممکن است استراتژی آمریکا در خاورمیانه تندتر و جدی تر شود.این نشان می دهد که سیاست چرخش به شرق همچنان متوقف خواهد بود نظرتان چیست؟
به نظرم چرخش به شرق متوقف نمی شود، ولی نحوه اجرای آن تغییر خواهد کرد. اصولا از ابتدا هم نحوه اجرای عملی راهبرد شرق ابهاماتی داشت و نهایی نبود. نقطه شروع گردش به شرق را نباید لزوما به سال 2011 یا حتی 2007 یا 2006 منحصر دانست. این موضوع خیلی به عقب تر بر می گردد. واقعیت این است که آمریکا از نوع تعاملاتش با دو متحد دیرینش در خاورمیانه یعنی عربستان و اسرائیل دلخوری هایی داشته است و در صدد توازن بخشی به این روابط بوده است.

مثلاً با وجود این که پایه روابط آمریکا و عربستان از دهه سی میلادی و بر اساس پایه روابط آمریکا و عربستان در دهه سی میلادی بنا نهاده شده بود، ولی اتفاقاتی که در اواخر دهه 60 یا 70 میلادی و به ویژه بعد از تأسیس اوپک رخ داد و یا اتفاقاتی که بعد از 11 سپتامبر٢� � ١ بین دو کشور پیش آمد، مورد پسند بسیاری در آمریکا نبود که به وابستگی شدید آمریکا به نفت عربستان و خلیج فارس بازمی گشت. به همین خاطر، تکنولوژی جدید استخراج نفت صخره ای Shale Gas که به استقلال انرژی آمریکا منجر می شود؛ امکانی است که در اختیار جورج بوش یا بیل کلینتون نبود و این مسأله ای است که اوباما و رئیس جمهور آینده آمریکا اختیار آن را بهره خواهند برد و چرخش به شرق با ممانعت های کمتری مواجه خواهد بود.

مثال دیگر در مدل کدخدا-رعیت مجسکی، هزینه های زیاد عربستان و رژیم اسراییل برای آمریکاست. جالب اینجاست که برخلاف تصور همگانی، عربستان سعودی را در زمره کشورهای رعیت پرهزینه برای آمریکا در خاورمیانه نظیر مصر و رژیم اسرائیل قرار می گیرد و این مساله می تواند توضیح دهد که چرا رییس جمهور آمریکا آین کشورها را مفت خور free rider می خواند. به همین دلیل آمریکا می خواهد که این هزینه ها کمتر شود، ولی این که چه چیزی جای آن را قرار است بگیرد نهایی نشده است و گروهها و افراد ذینفوذ در حال ریل گذاری برای شکل دهی به آن هستند.

مثال دیگر این که برجام می توانست تکمیل کننده بخشی از سیاست گردش به شرق درجهت منافع ایران باشد و این امر را تسهیل کند. سیاست اصولی ایران در دهه های گذشته و بعد از انقلاب، تاکید بر خروج یا کاهش نیروها و پایگاههای آمریکایی در منطقه است و اگر خود آمریکایی ها هم به این نتیجه رسیده باشند، قطعاً چیزی نیست که ایران با آن مخالف باشد. با این حال لابی های اسرائیلی و سعودی به شدن دنبال جلوگیری از این امر و یا تغییر آن در نحوه اجرای آن هستند و سعی دارند رئییس جمهور آینده را به مسیر خود بکشانند. در همین راستا و بعنوان نمونه، انستیتوی واشنگتن که یک موسسه کاملاً اسرائیلی در آمریکاست، یک گروه ویژه با عنوان TWI از ضد ایرانی ترین افراد نظیر دنیس راس و نظایر آن جمع کرده و بطور هفتگی مقالاتی راجع به آثار منفی منطقه ای برجام بر علیه منافع آمریکا می نویسند. سه مقاله اخیر این گروه جالب توجه است. دنیس راس در مقاله ای نوشته که آمریکا باید کماکان به ارسال پیغامهای تهدید آمیز و بازدارنده به ایران بعد از برجام ادامه دهد.

جیمز جفری سفیر سابق آمریکا در عراق ادعا کرده است که متحدان سنتی آمریکا اعتمادشان نسبت به آمریکا بعد از برجام از دست داده اند و رئیس جمهور آینده باید این اعتماد را دوباره جلب کند. پاتریک کلاسون در مقاله ای گفته است که برخلاف ادعایی که ایران می کند برجام در وضعیت اقتصادی و زندگی مردم خیلی تأثیر مثبت داشته و افزایش فشارها و تحریم ها باعث تخریب برجام نخواهد شد. ردپای ریل گذاری به نفع عربستان و رژیم اسرائیل در این مقالات به ظاهر توصیفی و دانشگاهی به وضوح به چشم می خورد و سعی می کنند مفاهیمی انحرافی را القا و تجویز کند. گردش به شرق هنوز اجرایی نشده است، ولی نحوه اجرایش از خود طرح مهمتر است.

انتهای پیام/ خبرآنلاین